تبليغاتX
من اولین محکومی ام که حسرت عفو ندارد
قصه از این جا شروع شد

 خواستن عشق دوباره

داشتنش مثل ستاره

 

قصه از لحظه شروع شد

از حکایت ها شنیدن

از شروع آسمون ها

تا به عاشقی رسیدن

 

قصه تازه پا گرفته

حتی وقتی موندنی نیست

این حکایت قدیمی

واسه من شنیدنی نیست

 

قصه از سحر شروع شد

سحری که خواب دیدم

خواب عشق بی اراده

ترسیدم از خواب پریدم

 

قصه فهموند که دقایق

چشم به راه من نمی شه

شب و روزهای گذشته

دیگه مال من نمی شه

 

قصه از این جا شروع شد

افطاری روزه اشو  وا کرد

تازه فهمید عشق گناهه

نشست و یه ریز دعا کرد

 

که خدای آسمون ها

عشق امو واسم نگه دار

گرچه دورم از وجودش

یادمو به یادش بسپار

درسته نمی دونه من

عاشقش شدم یه باره

بذار آرامش دنیا

توی دل هامون بباره

 

 

عشقم از دعا شروع شد ....

 

 

+ نوشته شده توسط ارشین در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:13 |
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد ......

 

 

 

 

 

 

 

سکوت

 

خدایا باز هم با من باش ........

+ نوشته شده توسط ارشین در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 14:13 |
خیلی خوبه که احساس کنی ۱ نفر عاشقانه ستایشت می کنه ... اونهم کسی که همیشه

چشم به راهش بودی......

خیلی خوبه احساس کنی برای ۱ نفر ارزش داری .... فقط برای ۱ نفر....

خیلی خوبه وجودت رو به کسی هدیه کنی که همه ی وجودته......

خیلی خوبه تو بدترین لحظه احساس کنی کسی در کنارته......

خیلی مقدسه عشقی رو به پای کسی بریزی که همیشه لایق عشق دونستیش...

خیلی باشکوهه که واسه آغوشت حرمت گذاشته باشی که جز اون واسه کسی باز نشه ...

خیلی لذت داره که تمام موقعیت هاتو به خاطر کسی که می خوای بذاری کنار و در عوضش به این فکر

کنی که ۱ یه نفس دوباره به زندگیت دمیده می شه .....

اما اینا همش برای زمانیه که میدونی واسش مهمی ... دوستت داره .... منتظرته ......

اونم واسه تو حرمت قائله .....اونم چشم به راهته و اونهم ........

 

اگه همه ی این حس ها نابود بشه اون موقع خیلی بارزشه و خیلی خوبه و خیلی مقدسه و خیلی

 باشکوهه   میشه خیلی سخته.......

 

خیلی سخته یه روز بفهمی تو هم مثل دیگرانی... !!!!!

تو با پری و نازنین و مژگان و نسترن و مژده و فرناز فرقی نداری....

خیلی سخته عزیزترین موجود زندگیتو تقسیم شده ببینی....

خیلی سخته ۱ روز صبح از خواب بیدار بشی و بدونی خواب نبودی.... بازهم تنها شدی ...

خیلی سخته درو دیوار اتاقتم بهت لعنت بفرستن ....

  دوست گلم فروغ جان اگه آسمون هم بباره واسه روزهایی گذشته غصه نخور .....

 

 

 

 به این امید زندگی  کن که روزهایی طلایی زندگیشو ببینی و به جای حسرت....

از خوشبختی اش شاد باشی ......

 اینبار مثل دختر ها اشک نریز ...... مثل مردها قدم بزن ....

 

 

 

+ نوشته شده توسط ارشین در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 11:12 |
هیچ وقت نمی فهمیدم !!

هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی اسم عشق می آد همه فکر می کنن من که دخترم لابد کشته و مرده ی

کسی شدم که ۲ بار دیدمش....

چرا همیشه عاشقی معنای یه حس گزنده ی زودگذر رو می ده چرا همیشه عشق یعنی

علاقه ی دختر و پسری که هیچی از زندگی رو نمی دونن ( البته به قول بزرگترا گفتنی )

چرا عشق رو اینقدر ذلیل کردیم که اینجوری معنا بشه!!

عشق هست حتی واسه اون کسی که می گه عاشق نیست

عشق من به مادر .... عشق من به پدر ....

عشق به دوست و رفیق و فامیل ( چه پسر چه دختر )

عشق به استاد و معلم هست.... چه ما خوشمون بیاد چه نیاد

این روزا خیلی هامون اسم عشق که می آد دنبال مقدار چربی کشکی بودنش می گردیم

خیلی هامون می گیم می پره ..... خیلی هامون فکر انتقام می افته به سرمون و......

باقی اش بماند ......

ما خودمون عشق بیچاره رو بد نام کردیم .....

 

با خودمون رو راست باشیم تا عاشق نشدیم از عشق دم نزنیم و عاشق نکنیم .

 

 

و یادمون نره تاوان دل کسی رو شکوندن ِ شکستن دل خودمون

 

امید که عاشقی هایمان ماندنی باشد نه راندنی نه رفتنی  

+ نوشته شده توسط ارشین در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 13:22 |
سلام

 

گفتم می رم که نیام ولی اومدم که بمونم.....

اینبار می دونم چرا برگشتم!!!!

فقط برای اینکه تنها نموندم...... برای اینکه هست و تنهام نذاشت....

 

خلاصه اینکه من برگشتم

 

من اومدم بهم نگفت ناز چشات

بهم نگفت می خوامت ...... می خوام پشم یه عمر فدات

من اومدم .... اومدنم بوی هزار رنگی می داد

اگه می موندم قبل از این شاید بهم خبر می داد

من اومدم ..... بهار شده تو خونمون پیدا شده هزار هزار تا کهکشون

من اومدم ..... واسه دلم خبر خبر دار بیارم

بی خبری رو دوست دارم بذار سپیدار بیارم

من اومدم فقط بگم دوستت دارم هزار هزار قد هزار تا کهکشون مثل خودت قد بهار

من اومدم........

 

+ نوشته شده توسط ارشین در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 10:30 |
وقتی بهانه ای برای نوشتن نیست تنها یک کلام باقی می ماند :

 

نارنین وبم ـ دفتر خاطراتم ـ بخشی از و جودم

 

برای همیشه خداحافظ

 

عفو دادگاه دلش شاملم شد و حکم آزادی مشروط به عذاب صادر شد.

 

نازنین وبم خداحافظ

+ نوشته شده توسط ارشین در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 20:46 |

تو فکر نکردی اگه نباشی   

ابرها می پوشن لباس مشکی

تو فکر نکردی اگه بری تو

تو قلب آفتاب می میره پرتو

تو فکر نکردی وقتی که نیستی

با رفتن تو ویرونه هستی

تو فکر نکردی آرامش من

بی تو فنا شد می لرزه باز تن

تو فکر نکردی دلم می گیره

چون که تو نیستی

ارشین می میره

 

 

تو فکر نکردی ارشین می میره

 

                                                           

+ نوشته شده توسط ارشین در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 20:11 |
کاش می شد به جای آه از نهادت بر خیزم....

کاش چاره ای بود تا به جای اشک از چشمانت سرازیر شوم....

شاید تو بی ارزش بدانی .....

برای من گرانبهاست!!!!!

فقط حیف که نمی شود...

حالا که می دانی عاشقم شاید زیر سنگینی نگاهت نتوان نفس کشید اما...

اما دل خوش می کنم به همین که دلم در چشمان توست....

می دانم نمی دانم و فکر می کنی عاشقی ام کودکانه است ولی...

 

ولی یادت باشد که کودکان دل پاک ترند....

+ نوشته شده توسط ارشین در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 9:28 |
نازنین ترینم سلام

نگاهت شاید اوج باران نباشد اما سرآغاز رنگین کمان است

رنگین کمان شاید در چشمانت نباشد اما در دستان آسمانی توست

آسمان به یاد تو می بارد و رنگ می بازد و گاه حتی دم بر نمی آرد......

آسمان آرزویش دیدار توست.....

آسمان نیستم اما آرزویم تویی

و آرزویم این است که احساسی به نام فرزند را در آغوش بگیری تا به معنای آرزو برسی

برای تمام بدی هایم معذرت و برای تمام خوبی هایت سپاس...

دوستت دارم نازنینم و روزت مبارک

 

بگذار باز هم ستاره ای کوچک باشم

+ نوشته شده توسط ارشین در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 11:15 |
عزیزم

گلم

قشنگم

دیر آمدنت را باکی نیست

در پس حصارها

هر گز نیامدنت را فریاد می کشم

+ نوشته شده توسط ارشین در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 9:37 |
من از تو ..........

من از ما.............

و تا ما.............

من از آغاز بی پایان.........

من از کهنه ترین دوران......

من از عشق های نا فرجام.........

من از چشم های نابینا شکفتم

من از عشق های این دنیا چه گفتم.......

من از تو نوشتم .... بند بند وجودم را سرشتم..... من شکستم.....جز به عشقت دل نبستم...

من بی کسی را در تو دیدم

عاشقی را با تو چشیدم.....

عشق را مزه کردم بی شنیدن دوستت دارم اما برخاست از نگاهت دوست داشتن

شیطنت کردم تا بمانم ........ مرا راندی........دل رساندم

من بی تو و در تو و با تو باز هم در حسرت دیدارم

 

 

 

اول سلام به همه ی با مرام هایی که اگه من نبودم تنهام نذاشتن

شرمنده ..... حسابی هم شرمنده

اونایی که واسه تبریک سال نو اومدن ممنون.....سال نو شما هم مبارک

اونایی که فکر می کنن به یادشون نیستم...... به خدا هستم

اونایی که فکر کردن من جواب ندادم یعنی نمی خوام تبادل لینک کنم (خصوصا غزل خانوم گل )

اینجوری نیست ....... می لینکمتون

در کل امیدوارم همگی مثل من سالی سرشار از شادی رو شروع کرده باشین و از همه ممنونم

اما یه چیزی یادمون نره:

اگه من سال شادی رو شروع کردم چون نگاهم شاد بود

 

و همین راه رو هم ادامه می دم

بعدشم من ارشینم ( بر وزن افشین ) و امیدوارم دیگه کسی نپرسه دختری یا پسر ؟؟؟

چون دخترم

امید که عاشقی هایمان ماندنی باشد نه رفتنی و راندنی و جا ماندنی!!!!

+ نوشته شده توسط ارشین در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 9:58 |
خزان همیشه سر آغاز ریزش بود

از برگ گرفته تا دل...

برای من پاییز امسال بوی هیچ مدرسه ای را نیاورد فقط بوی مکتب بود.....   مکتب عاشقی

خزان امسال یک استاد داشت

درس نهی از عشق می داد من عاشق شدم وای به روزی که به مبحث عاشقی می رسید!!

خزان سرد شد....... زمستان رسید..... من ماندنم و دل تنها....

بی مکتب...بی استاد.....بی عشق

من بودم.... تو بودی .... عشق نبود

دوست داشتن فریاد زد..... اجازه خواست.....لبخند دید.....امید ماندن داشت......

تو ماندی..... عشق اما نماند

حسرت نگاه کرد...... آغوش ماند بی عشق.....

آغوش اما بی عشق تنها نماند...... او که تنها ماند من بودم و دل

آرامش پر کشید...........کوس رسوایی فریاد زد

دیگر همه جا خودت به دنبال دست نوشته هایم می گشتی!!

بهار نزدیک است....

بوی احساس می آید.....عشق نفس می کشد....

عشق حرف های یواشکی...... نگاه های پنهانی پنهانکی....

بوسه های خجالتی....

حس دستهایی که با ثانیه به هم می رسیدند و جدا می شدند

حس چشمک های بی خیال از هر طرف....

لمس یک انگشت...... حس یک............

حس زن بودن...........حس هم آغوش عشق بودن.....

 

بوی عشق می آید....

بوی سجاده ی مهر.....

و بوی نیایش من.......

الهی اگر حکمت تو به نماندن است.....

مهرش را از دلم بر گیر....

ولی تو را به پاکی قلب نوزادان نو دنیا دیده..... تو را به زیبایی حوریانت.....

تو را به آسمان و همان ستاره ها قسم دیگر عاشقم نکن

 

 

عید نزدیکه بیاین دل هامون رو بتکونیم

+ نوشته شده توسط ارشین در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 22:3 |
من نمی گم که عاشقیت یه دنیا دردسر داره

یا که خدای نکرده دل از عاشقیت ضرر داره

 

من نمی گم که خنده هات آتیش به جوون من کشید

اون موهای رنگ طلات رو زندگیم ذغال می چید

 

من نمی گم حرفای تو برام شده یه خاطره

برای عاشق چشات اینا فقط حرف دل

 

من نمی گم برای من تو مایه ی دردسری

فقط اینو می گم بدون با دردسر عزیزتری

 

سپندارمذگان ( ولنتاین ایرانیان ) بر تمام عاشقان ایرانی مبارک

عشق هم ایرانی داره

پس عاشقا...... عشقتون مقدس ـ نگاهتون پاک ـ دلتون پر گذشت و غرورتون فداکار

امید که عاشقی هایمان ماندنی باشد نه رفتنی

+ نوشته شده توسط ارشین در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 22:36 |
از دل می گم که دلتنگ نگاته......

از دل می گم که همیشه چشم به راهته

عزیزترین موجود هستی ام .................. سلام..........

از دل سلام می کنم......

هر شب دیدنت دیگر آرزو نیست اما دیدن نگاهت هر روز بیشتر از دیروز حسرت.....

همان هنگام که گرمی دستان من فوران کرد با آتش نگاه تو دلم گفت سلام......

دل گفت سلام بی پاسخ از تو......

دل گفت سلام با نگاه تو

می گویم::::::::::

همان حرفهایی که طاقت گفتن بر لب نیاورد

تا همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده توسط ارشین در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 14:45 |
می خوام اجازه بگیرم......

اجازه هست یک بار به جای از تو نوشتن از خودم بگم......

من.......... ارشین.............. عاشق تو...............

من........... ارشین............کسی که قول داد اشک نریزه....... من وجودم برای تو

من............ارشین...........دختری که خندید .......فقط با خنده های تو

من ارشین....... نامم به معنای آسمان.......چشمانم به تیرگی شب.....

می گویند دلم به پهنایی دریاست و نگاهم به گرمی شن های ساحل همین جنوب..........

ولی اینها را می گویند...........

و گفته ها هیچ کدام سند حقیقت نیست........

من.............. ارشین...........

 

 می گفتی همیشه از همین حس خواهرانه آغاز می شود و پایان راه ناپیداست

حالا که آغاز تو بودی تا پایان بمان.........

اشک های  من از ماه مهمانی خدا آغاز شد..........

همان ماهی که تو مهمان دلم شدی.....

من.......... ارشین.....

عاشق برای تو........... چشمهایم فدای تو............نگاهم به پای تو......

نگاهم به پای تو که بدانم چه وقت از روی دلم می گذرد.....

 

پس من ارشین........... بودم سالی به انتظار تو............

آمدنت را باور نکردم.......

همین گونه که امروز بودنت را رویا می دانم.......

و ماندنت تا فرداها برایم حسرت است....

من....... ارشین.........

ارشینی که معنای وجودش از توست.........

من می خواستم از خودم بنویسم نه از پر حسرت ترین رویای هستی......

 

و من همیشه منتظرم که به جای شعر نوشته های تو.....

سخنی بیابم از نهادت.....

از خودت......

 

اگر می گویم برو...... چون عذاب زیاد شده و روز به روز بیشتر می فهمم که داشتنت محال ........

 

 

 

فقط می خواستم بگویم منم ارشین....................... مرا بشناس......

 

+ نوشته شده توسط ارشین در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 16:31 |
صدای دمام که بلند می شه از سر سجاده پا می شم.....

نم نم باروونه.... می بینم همه سیاه پوش آقان.... می زنن و می رن......

همیشه دهه که شروع می شد غصه می خوردم که چرا پسر نیستم ....

دوست داشتن دمام بزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!.....  ولی حسرتم با تموم شدن دهه تموم نمی شد

دوست دارم تو لباس مشکی ببینمش.... می شه مثل فرشته ها ....

 

 

می گن ماه حرامه حتی عاشقی گناه کبیره داره....

من می گم نه اگه عاشقی گناه بود امام حسین به عشق خدا شهید نمی شد....

عاشق نباشی و بگی عاشقی گناه ه ه ه

عاشق نباشی و با کلک بیای تو صف عاشقا گناه ه ه ه

اصلا عاشق نباشی و اسم عشق رو بیاری گناه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

محرم عاشق ترم می کنه ....

 

 

واسه عاقل شدن عاشقی ها و پاک شدن دل ها بیاید با هم دعا کنیم.....

و یادمون نره عاشورا تلخ ترین روز ساله که به انتظارش نشسته ایم....

بر گل رخسار محمد

بر علی شیر خدا

بر حسن ساقی کوثر

بر حسین شیر دلاور

بر دو بازوی ابوالفضل

صلوات

+ نوشته شده توسط ارشین در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 9:0 |
هر چه در صندوقچه های امانات می گردم نه دلم را می یابم نه رسیدی از تحویلش...........

فکر می کنم...............

تازه یادم می آید دلم را در امین ترین گنجه ی احساس نهادم......

اگر راست می گویی و به دلم حسادت می کنی تلاش نکن آن را باز گردانی....

با خود ببرش شاید احساس من باعث شود عاشق شوی..........

حالا که چاره ای جز رفتن تو نیست بگذار به این دل خوش کنم ....

که شاید روزی دل من تو را عاشق سازد و تو دل من را به معشوقه ات بسپاری...

به عنوان هدیه ی ازدواج ات ......

گر چه کوچک است اما دلم را بپذیر........

باور کن به همین راضی ام...........

+ نوشته شده توسط ارشین در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 18:8 |
با تو دانه - دانه امنیت و اطمینان را شمردم...

با تو سکه - سکه لحظه ها را ورق زدم......

با تو در تمام شادی هایم سوار شدم بر بخت زیبای فلک.....

ولی بی تو اشک هایم روان بود و بغضهایم شکست.....

حتی خجالت کشیدم تو را حاجت بنامم.....

کاش می دانستی بی تو رنگ آبی آسمان ـ  رنگ نابودی ست.....

رنگ سفید برف بوی خاک می دهد....

گل رز فقط زرد می روید تا تنفر را به رخ چمن بکشد....

و ای کاش می دانستی...........

نگاهم ناباورانه چشمانت را می طلبد تا من روزی هزار بار از خود بپرسم .....

چرا نگاهمان در هم گره نمی خورد ؟؟؟

و فقط به یک پاسخ برسم...

چشمان تو از نگاه من فرار می کند چون نگاه تو به دنبال چشمان دیگری است.....

 

و من در انتظار نگاهت خواهم ماند.....!!!!!

+ نوشته شده توسط ارشین در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 21:31 |
می رسم روی بوم.... هوا سوز عجیبی داره...

نزدیک لبه ی بوم می رم و یاد اون شبی می افتم که تو از سر خیابون چراغ های ماشین رو خاموش و روشن می کردی که بدونی من می بینمت یا نه؟؟؟؟

بعد از کلی گشتتن وقتی منو دیدی ازت رسیدم واسه ی چی اومدی؟؟؟

فقط گفتی: دلم واست تنگ شده بود....

باد که می زنه رو صورتم تازه می فهمم کجام.....!!!!

می آم تو خونه و مستقیم می رم تو اتاق و کز می کنم گوشه ی تخت.....

چشمم می افته به عروسک خرسی که هدیه ی تووووووو

بغلش که می کنم احساس می کنم بوی تو رو می ده....   همون بویی که هیچ وقت استشمام نکردم!!!

اه ه ه ه     اصلا ولش کن.....

یادم می افته که می خواستم بند سبز تبرکی کربلا رو بذارم تو صندوقچه.....

در صندوقچه رو که باز می کنم بسته بندی ناشیانه ی کادوی تولدم......

از مامانم خواسته بودی که من نفهمم این کادو از کجا اومده ولی مگه مامان می تونست نگه؟؟؟!!!!

امشب از اون شباست که تا صبح با یاد تو سر می شه....

می رم وضو می گیرم ... جانمازم باز نشده دونه های مثل الماس تسبیح چشمم رو می گیره....

سوغات مشهد......  وقتی که رفته بودی زیارت .....

یادمه تو اتاق داشتی چایی می خوردی که گذاشتیش رو میز و گفتی : خودم تبرکش کردم.....

به آسمون خیره شدم و به یاد اولین کلامشم...... بهم گفت تولدت مبارک ستاره کوچولو...

حتی تو آسمون هم باهات خاطره دارم....

می خوام آهنگ گوش بدم......

 

تنهاترینم من......   تنها نذار منو....... تنها سفر نکن...... این دلشکسته ی .........(محسن چاووشی)

 

آهای تویی که می گی آخر این کوچه بن بسته   حرفت قبول ...... 

ول چه کنم که هنوز نمی دونم اون زیاد تو زندگی منه یا من سرشار از خاطره ی اونم....

در کتابخونه رو باز می کنم که شروع کنم به دعا خوندن واسه سلامتی مادرش.....

یه کاغذ می افته رو زمین......

دست خط خودشه.....

نوشته......

یا علی مدد

+ نوشته شده توسط ارشین در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 10:0 |
نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم مال خودمه و تا همیشه دارمش

رفت...... نه برای همیشه ولی بلاخره یک روز هم واسه همیشه می ره

آخرین باری که باهاش حرف زدم دیشب بود و

 لحن کلامش به سردی سوزی که ار پنجره می اومد تو اتاقم و به جای تنم ... دلم رو می لرزوند

انقدر سرد که امروز جرات نکردم بهش عید رو تبریک بگم

می دونم به این جا سر نمی زنه ولی هم اون و هم همه ی با معرفت هایی که بهم سر می رنن

عیدتون مبارک و دلتون خوش

به امید داشتن عشق های ماندنی نه رفتنی

+ نوشته شده توسط ارشین در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 22:51 |


Powered By
BLOGFA.COM


http://www.hadikazemiweb.blogfa.com http://www.hadikazemiweb.blogfa.com پادشاه وب و جاوا